تبليغاتX
گـل یــاس




















گـل یــاس

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا برجاست

سلام بر روي ماه تو عزيز دل سلام از ماست

تو يك روياي كوتاهي دعاي هر سحر گاهي

شدم خواب عشقت چون مرا اينگونه ميخواهي

من ان خاموش خاموشم كه با شادي نمي جوشم

ندارم هيچ گناهي جز كه از تو چشم نمي پوشم

دو غم در شكل اوازي شكوه اوج پروازي

نداري هيچ گناهي جز كه بر من دل نمي بازي

مرا ديوانه مي خواهي ز خود بي گانه ميخواهي

مرا دل باخته چون مجنون ز من افسانه مي خواهي

شدم بيگانه با هستي ز خود بي خودتر از مستي

نگاهم كن نگاهم كن شدم هر انچه ميخواستي

بكش اي دل شهامت كن مرا از غصه راحت كن

شدم انگشت نماي خلق مرا تو درس عبرت كن

نكن حرف مرا باور نيابي از من عاشق تر

نميترسم من از اقرار گذشت اب از سرم ديگر

سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پا بر جاست

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

 

 می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند!

 ستایش کردم، گفتند خرافات است!

 عاشق شدم، گفتند دروغ است!

 گریستم، گفتند بهانه است!

 خندیدم، گفتند دیوانه است!

       دنیا را نگه دارید؛

                                      می خواهم پیاده شوم...   


 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/30ساعت 8:41 بعد از ظهر توسط شهلا| |

 

 

خوابیدی رو بال موج ها

کاش می شد بودم کنارت

تو به دریا دل سپردی

من تو ساحل چشم به راهت

دنبالت دارم می گردم

اما نیست از تو نشونی

روزگار ما رو جدا کرد

یه غروب توی جوونی

دل من هواتو کرده

کاش می شد تو رو ببینم

کاش بشه تو خواب دوباره

دست سردتو بگیرم

 

 

 غروب دل گیر

 

می خوام بگم از اون روز ها که دستا توی دست  چه خوش بودیم ما رفیقا آرزوهامون شکست سختی و مشکلات جلودارمون نبود لحظه ها تند می گذشتند زیر گنبد کبود تا اینکه روزهای خوش رو آب اومد و برد سخن با تو هستم تا آخر رفیقم مرد و یا اونا رو تو چنگش اسیر کرد و اجب جان مرگشو داد اونا رو سیر کرد و بچه ها توی جوونی رفتن از بینمون رفیقا رو تنها تکمیل نکردن بینشون نشون به اون نشون که یادشون توی ذهنمونه خدا اینو بهتر از همه ی ما ها می دونه  رفیق خوب چیزی نیست که بره از یاد آخه رفاقت نعمتی که خدا بهم داد   

 

دنبالت  دارم   می گردم

اما نیست  از تو  نشونی

روزگار ما رو جدا کرد

 یه غروب توی جوونی

خوابیدی رو بال موج ها

کاش می شد بودم کنارت

تو به دریا  دل   سپردی

 من تو ساحل چشم به راهت

دنبالت  دارم  می گردم

اما نیست  از  تو  نشونی

روزگار ما رو جدا کرد

 یه غروب توی  جوونی

 

 

بعد مرگشون زندگی شده مثل رویاها تا اینکه رویاهای خوش و می دیدیم توی خواب بودنشون شده واسمون عین سراب چیزی نمونده ازشون بجز عکس توی قاب با رفتنشون فقط اسمشون رو جا گزاشتن  دلم می سوزه وقتی خدا حافظی نداشتن شادی وتفریح دیگه رختشون رو بستن بجاش غصه وغم توی دلامون نشستن

 

دل  من  هوا  تو  کرده

کاش می شد تو رو ببینم

کاش بشه تو خواب دوباره

 دست  سردتو  بگیرم

 

در و دیوار پر شده از عکستون تو گوشم می پیچه صدای خندتون وقتی می خوابم آرزومه ببینمتون بی معرفتها خجالت می کشم ببوسمتون

 سر جاتون یه شاخه گلی هنوز هست بوش به مشامم که می رسه می شم مست داد میزنم بلند صدامو بشنوید دلم تنگ شده چرا جوابمو نمی دید بغض بهم امون خوندن نمی ده  یه روز می یام پیشتون اون روز نزدیک

 

پس خداحافظ تا لحظه دیدار

خدا  کنه  خواب  باشم

 پس  کی  میشم  بیدار

 

تو که رفتی به سلامت وعده ما به قیامت حصرت یه لحظه دیدن واسه من شده یه عادت

نوشته شده در پنجشنبه 1387/06/07ساعت 8:36 بعد از ظهر توسط شهلا| |

 

در اوج تنهایی

در حال خوردن بغض وگفتن:

هیچی وتظاهر کردم

من تمام حرفهایم آن نیست که می گویم

یا خواسته ام باشد

 سمباده زمان بر سر خواه گویم آه

هستم وبودم ومانده باید بینم

لیکن مجبوریء دیدن

 چشم است وبه کوران دل

گوش دل خوش آهنگی

پا در رقص سامبا خوش ریتم اسپنیش دارم

دستم دل خوش کاغذ در دل هوسم مرده

دنیا در غم عشق است ولی من تافته ام بالاست

دردم باقیء عشق نیست چون بوده وهست ومست

 از تیر شبان مردم

از تیغ لبان بران لیک نگفته ام قربان

دستگیره ی در چوله چون از لگدم خورده

من آن سگ ولگرد نه چون صاحب غما مرده

 من غمری پر دردم همه هستندو هستم من

من از سره سردردی

شب رو گونی خوابم برد

رو سنگینی پلکم

اشکام باز منو می برد در شیرینی رویا

من در اوج تنهایی

بغضم نوش جان کردم

باز گویما و من هیچی

 درکوه تظاهر ها..""

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/05/22ساعت 11:29 بعد از ظهر توسط شهلا| |

 

می خواهم بمیرم ،

نه اینکه قلبم از کار بایستد و تنم سرد شود و با خاک یکسان شوم

می خواهم بمیرم ،

نه اینکه هیچ صدایی به گوشم نرسد و هیچ خورشیدی بر من

نتابد و از دیدن ماه وستارگان کور باشم

می خواهم به مرگی کاملأ غیرعادی بمیرم

مرگی شبیه بخار شدن آب

روییدن دانه

غروب خورشید

ابری شدن آسمان

می خواهم نیست شوم تا در دنیایی دیگر ظاهر شوم :

دنیایی که مزه ی آن را کاملأ نچشیدم

دنیایی که در آن همه چیز عادی باشد

جز وحشت از نیستی

جز درماندگی

جز تنهایی ......

غم اندوه اگر هم روزی مثل باران بارید

 

یا دل شیشه ای ات از لب پنجره عشق زمین خورد و شکست

 

با نگاهت به خدا چتر شادی واکن

 

و بگو با دل خود که خدا هست , خدا هست...

 

او همانی است که در تارترین لحظه شب

 

راه نورانی امید نشانم می داد...

 

ماه من!غصه اگر هست بگو تا باشد

 

معنی خوشبختی, بودن اندوه است

 

این همه غصه و غم این همه شادی و شور

 

چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند

 

همه را با هم با عشق بچین...

 

ولی از یاد مبر!

 

پشت هر کوه بلند سبزه زاری هست پر از یاد خدا

 

و در ان کسی می خواند که خدا هست

 

خدا هست...

 

و چرا غصه چرا؟!

 

نوشته شده در سه شنبه 1387/04/18ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط شهلا| |

 

 

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

 

شادي را به كوچه هاي زندگي برگردانيم . با محبت به در خانه ي همسايه زنيم و اشكها را از چشمان پر نور دخترك همسايه كه از دوري بابا مي نالد پاك كنيم . در كوچه هاي زندگي گلهاي اميد بكاريم و با دستان پر محبت خود به آنها آب دهيم تا به شكوفه نشتنشان را با چشم دل ببينيم همان گونه كه علي با وجود مظلوميتش از همسايه اش دريغ نكرد ........

وما،بله ماكه ادعاميكنيم شيعه ي اوهستيم نيزبايد اگرمثل اونميتوانيم باشيم به اندازه ي قطره اي در درياي معرفت او بايد او و راه و رسم زندگيش را بشناسيم و درك كنيم كه همه پاكي بود و صفا .

وقتي كوچه هاي خلوت و تاريك به كوچه هاي پر مهر و آباد تبديل مي شود كه با پاي دل به ديدار همسايه بروي و آنگه كه دست نوازشت را بر سر طفلكي زيبا ميكشي تا دلش را شاد كني نه با پول و مقام كه با  مهر و لطف خود او را مجذوب محبت مي كني و به او مي گويي :

تو نيزساز كن نغمه ي باهم بودن را بدون اينكه در نظر بگيري كه ازكجايي وچه رنگ ومسلك وآييني داري .

به اميد آن روز كه همه ي پيروان اديان الهي دست به دست هم دهند و بدون نگاه كردن به رنگ پوست و دلبستگي به جا و مكان خود و فقط با تكيه بر او كه تنهاست و آورنده ي همه ي خوبيهاي عالم و آورنده ي همه پيامبران ، كوچه هاي پر ز سكوت و ظلم را به كوچه هاي مهر و وفا تبديل كنند .

 

 

bestfoto

 

خدایا تو را می پرستم و تنها تو را دوست

  دارم خدایا به من قدرتی عطا کن که

  بتوانم آن باشم که تو می خواهی .

 خدایا تو را در بی کسیهایم به چشم دل

  نظاره گر بوده ام ، چگونه باید تو را بخوانم؟

  خود نمی دانم.

 خدایا این تویی که همه ی وجودم را به

 تو تقدیم می کنم .

 

bestfoto

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/04/06ساعت 10:28 قبل از ظهر توسط شهلا| |

 
 

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من،

 

گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند.

 

گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.

 

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/04/02ساعت 1:51 بعد از ظهر توسط شهلا| |

 

 

يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

وقت پرپر شدنش، سوزو نوايي نکنيم

پر پروانه شکستن،هنر انسان نيست

گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم

يادمان باشد ، سر سجاده عشق

جز براي دل محبوب، دعايي نکنيم

يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنیم

 

 

نوشته شده در شنبه 1387/04/01ساعت 3:41 بعد از ظهر توسط شهلا| |

زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکني


کاش بودي تا دلم تنها نبود تا اسير غصه ي فردا نبود کاش بودي تا براي قلب من زندگي اين گونه بي معنا نبود کاش بودي تا لبان سرد من بي خبر از موج و از دريا نبود کاش بودي تا فقط باور کني بعد تو اين زندگي زيبا نبود

به نام خدا خالق انسان . به نام انسان خالق غم ها . به نام غم ها به وجود اورنده ي اشك ها . به نام اشك تسكين دهنده ي قلب ها . به نام قلب ها ايجاد گر عشق و به نام عشق زيباترين خطاي انسان

دوري دوستيهاي کوچيک را از دل مي بره/ولي به دوستي هاي بزرگ عظمت ميده /مثل باد که يک کبريت را خاموش مي کنه/ولي شعله ي اتش را بيشتر مي کنه .


عشق نمي پرسه اهل کجايي ، فقط ميگه توي قلب من زندگي کن .. عشق نمي پرسه چرا دور هستي ، فقط ميگه هميشه با من هستي .. عشق نميگه دوستم داري؟ فقط ميگه دوستت دارم .. . . . .

عیدتون مبارک

نوشته شده در یکشنبه 1386/12/26ساعت 1:43 بعد از ظهر توسط شهلا| |

 

 

اگه بدونی چقدر دلم واست تنگ شده.....

                             واسه صدات.....

                               واسه نگاهت......

                                واسه شیطنتات.....

                                   واسه خودت....

                  خیلی سخته که یکی رو داشته باشی ولی بازم تنها باشی..

                                                             از اون سخت تر تنها مردنه

                   اما اونم قشنگه چون اون وقت میگن طرف از دوریه عشقش مرد

                                                          میگن طرف تنها مرد....تو اج تنهایی مرد

                  اما آخه چرا من اینها رو واسه تو میگم؟؟

                       واسه تویی که فکر میکنی چون چند وقت ازت خبری نبود فراموشت کردم..

                واسه تویی که هنوز عشق منو باور نکردی....

                                    اما با این حال میخوام بگم...دوست دارم

                                                                                                   دوست دارم..............

 

هميشه اين‌گونه بوده است:
کسي را که خيلي دوست داري زود از دست مي‌دهي، پيش از آنکه خوب نگاهش کني. پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي، پيش از آنکه همه‌ي لبخندهايت را به او نشان بدهي، مثل پروانه‌هاي زيبا، بال مي‌گيرد و دور مي‌شود. فکر مي‌کردي مي‌تواني تا آخرين روز که زمين به دور خود مي‌چرخد و خورشيد از پشت کوه‌ها سرک مي‌کشد در کنارش باشي.

هميشه اين‌گونه بوده است:
کسي که از ديدنش سير نشده‌اي، زود از دنياي تو مي‌رود. وقتي به خودت مي‌آيي که حتي ردي از او در خيابان نيست. فکر مي‌کردي مي‌تواني با او به همه‌ي باغها سر بزني. هنوز روزهاي زيادي بايد با او به تماشاي موجها مي‌رفتي. هنوز ساعتهاي صميمانه‌اي بايد با او اشک مي‌ريختي.

هميشه اين‌گونه بوده است:
وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کاملاً بر تن نکرده‌اي، وقتي هنوز ترانه‌هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده‌اي، ناباورانه او را در کنارت نمي‌بيني. فکر مي‌کردي دست در دست او خنده‌کنان به آن سوي نرده‌هاي آسمان خواهي رفت تا صورتت را پر از بوسه و نور کند.

هميشه اين‌گونه بوده است:
او که مي‌رود، او که براي هميشه مي‌رود، آنقدر تنها مي‌شوي که نام روزها را فراموش مي‌کني، از عقربه‌هاي ساعت مي‌گريزي و هيچ فرشته‌اي به خوابت نمي‌آيد.

راستي اگر هنوز او نرفته؛ اگر هنوز، باد، همه‌ي شمعهايت را خاموش نکرده؛ اگر هنوز مي‌تواني برايش يک گل بفرستي و غزلي از حافظ بخواني، پس قدر تک‌تک نفسهايش را بدان

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/11/04ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط شهلا| |

آیـا درون هـمـه رگ هـایــم جــاری نیـستـی؟

آیا آمیخته با زندگی و سازنده روح من نیستی؟

آیا صدای تو مرحمی برای دل تنهای من نیست؟

آیا وجود تو آرامشی چون برای روح من نیست؟

آیا لبخندپرمهرت برای قلب من چون نوازشی ازتونیست؟

آیا یادت چون درمانی برای نزدیکی من نیست؟

آنگاه که عشق من تو را میخواند در پس او برو

به چشمانم بنگر و روحم را با خود ببر

 

اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم

مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد

مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم

بگو معنی تمرین چیست ؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟

بریدن از خودم را ؟

مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...

از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم

همه می دانند که دروری تو روحم را می آزارد

تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند

نگاهتت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...

هوای سرد اینجا رو دوست ندارم

مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

 

 

    زندگي...! 

 
 
  زندگي يک آرزوي دور نيست؛ 
                                      زندگي يک جست و جوي کور نيست
  زيستن در پيله پروانه چيست؟
                                            زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست
  گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛ 
                                                هرچه ناپيدا صدايت ميزند

.
 

گویی فریادی در راه است...

چقدر دقیقه ها سنگین می گذرند... این سکوت آرام و قرار را از من ربوده... گویی فریادی در راه است... دلم چون پرنده ای خود را به دیواره های غم گرفته تنم می کوبد... کاش کسی تو را از من نگیرد... کاش دستانت را این بهار به دستانم هدیه کنند... هر روز زهر تلخ هجران را می نوشم و حرفی نمی زنم... تو را از خدای عاشقان طلب می کنم... شیشه دلم لبریز از اشک های نریخته... تنها چند قدم تا وصال مانده... صبورتر باش...
 
 
 

محبوب همیشه بهارم...

 

 شوق آمدنت تا سحر مرا بيدار نگه مي دارد...زودتر بيا تا در آغوشت ميان بازوان پرقدرت مهربانت و گرماي نفسهايت گم شوم... تا مال يكديگر شويم تا چيزي از هم جدايمان نكند...بيا تا يكي شويم، يك روح در دو جسم دور از هم ولي عاشق تر...شيداتر... باز هم مي گويم دوستت مي دارم اي خوب من ، اي محبوب هميشه بهارم...

 
 
 


نوشته شده در دوشنبه 1386/10/10ساعت 2:0 بعد از ظهر توسط شهلا| |


Design By : Night Skin